سلام
روزتون به خیر
از امروز میخوام #روزنوشت داشته باشم
از دیروز تصمیم گرفتم که یه شرطی را تا چهل روز انجام بدم و آن شرط لطیف بودن با اطرافیان به خصوص خانواده بود ،از صبح که بلند شدم حواسم رو جمع کردم که دارم چیکار میکنم گفتم امروز از دیروز لطیف تر باش ،با دختر سه ساله ام ۲۰ دقیقه بدو بدو کردیم .
کلی خوش حال شد و کیف کرد …
ساعت ۱۲ شد فاطمه زهرا از مدرسه آمد و انگار یکم بی حوصله کیفش وگذاشت گوشه اتاق و با بد خلقی لباس هاش را در آورد شَصتم خبر دار شد یک چیزی شده ،اتفاقات مدرسه را تعریف کرد و فهمیدم حالا که تصمیم گرفتم لطیف بشم همه چیز دست به دست هم داده که عصبانیم کنه ،حواسم را باید بیشتر جمع کنم ….
ساعت ۱شد ….
محمد صادق از مدرسه آمد ….
بساط نهار را فراهم کردم ،نشستیم سر سفره ،محمد صادق فلفل را خالی کرد داخل بشقابش منم قول داده بودم لطیف باشم فقط نگاه کردم….غذای خودم را جلوش گذاشتم …..
بهانه،بهانه پشت سر هم که دوست ندارم ….
منم فقط نگاه میکردم و گفتم هر کس غذا نخورد فردا خوراکی خبری نیست ….
بعد از چند دقیقه آمد و معذرت خواهی کرد
لحمدلله حواسم جَمعه…
خوشحال شدم ….
گفتم آفرین خانم …..
شب شد …..
فاطمه نورا نوشابه میخواست از بیرون داشتیم به سمت خانه می آمدیم…..
مدام بهانه میگرفت و می گفت نوشابه سفید،نوشابه مشکی خلاصه به خودم میگفتم خانم لطیف باش لطیف باش …….
رسیدیم خانه ،نوشابه ریختم بخوره ،هنوز لیوان اول تمام نشده دوباره بطری نوشابه را برداشت تا بریزه ….
از دستش افتاد و گازش تمام آشپزخانه را برداشت …..مثل بمب ساعتی که هر لحظه آماده انفجار هست….
آماده انفجار بودم …..
غر زدم و از خودم عصبانی بودم حسابی …..
که چرا غر زدم
طفلی بچه هم فهمیده بود و میگفت مامان ببخشید یکم با غرو لُند براش توضیح دادم هنوز نوشابه داری چرا ریختی دیدی چی شد ….
اخرشب که میخواستم بخوابم به خودم گفتم عجب لطیف شدی خانم …..
عجب لطیف؟؟؟!!!!!!
فک نکن لطافت صبح از شما بود نه خانم لطافت خدا بود شما از خودت چیزی نداری خانم …..
حواست باشه از خودت هیچ چیز نداری….
#روزاول
?@hasbonaallah
فرم در حال بارگذاری ...