#روزنوشت
#روزدوم
من دوباره بعد چند روز تاخیر آمدم
این چند روزه حال روحی ام کمی نا موزون بود.
بعضی وقتها برای چیزهایی اصرار داریم که نمیدونیم خیر دنیا و آخرت مون در آن هست یا نه ….
طبق همان شرطی که با خودم بسته بودم که آرامش داشته باشم و لطافت با اطرافیان بعضی وقتها موفق شدم و بعضی وقتها هم …..
چه کنم انسانم و فراموشکار …
در مسیری که میگذرم در طول این عمر خاکی ام ….مدام در نوسان ام …..
لحظه ای شاد ،لحظه ای غمگین …..
این حالات ام را گاهی اوقات حتی خودم هم نمی فهمم از چیست …..
دیروز آرام تر بودم اما و دنبال تصمیم درست ….
فاطمه زهرا و محمد صادق باهم در گیر بودن و ماهم میخواستیم جلسه مشاوره بریم ….
در کمال آرامش به دوتاشون اعلام کردم اگر ادامه بدید با فاطمه نورا ومحمد علی را با خودم می برم و شما خانه می مانید …..
ادامه دادن و ادامه دادن …..
مامان به دنبالمون آمد ما هم سه تایی در را قفل کردیم وپایین رفتیم …..
فاطمه نورا ناراحت بود وگریه میکرد که چرا خواهر و برادرم را باخودمان نمیبریم…..
به مامان گفتم مامان برو دنبالشون ولی بگو فاطمه نورا گریه کرد آمدم دنبالتون….
خلاصه …
از این اتفاق درس گرفتم ،درسته که باید روی شرط خودم ایستادگی کنم ولی لطافت با قاطعیت بعضی اوقات ملازم هم هستند….
میشه لطیف بود یعنی با آرامش رفتار کرد ولی قاطع بود ….
به جای غر زدن و نق زدن صحبت کرد و قاطع عمل کرد …..
الحمدلله رب العالمین
#تجربهمادری
@hasbonaallah
فرم در حال بارگذاری ...