#روزنوشت
#روزچهارم
#تجربهمادری
چند روز پیش از صبح به دنبال یکی از مدارک همسرم میگشتم ،خیلی زمان گذاشتم و پیدا نمی شد…..
وقت دکتر دندان پزشکی داشتم و همسرم دنبالمون آمده بود و …..
با عجله داشتیم از خانه خارج می شدیم ،همسرم عجله داشت و من هم باید سریع خودم و بچه ها را آماده می کردم محمد صادق وفاطمه زهرا که مستقل هستن و خودشان آماده می شوند من ماندم و فاطمه نورا و محمد علی .
محمد علی را سریع آماده کردم و به همسرم دادم و آن ها هم پایین رفتند.
خودم و فاطمه نورا هم به سرعت برق و باد حاضر شدیم .
بیرون رفتیم و کفش هایمان را پوشیدیم و در راقفل کردیم ،در آکاردئون را هم بستیم که یادم افتاد برای محمد علی مای بی بی در کیفش نگذاشتم ….
در را باز کردم با عجله مای بی بی را برداشتم را دوباره در رابه همان ترتیب بستم در را که بستم یادم افتاد یک وسیله دیگر جا گذاشتم الان حضور ذهن ندارم ….
مجدد در را به همان ترتیب باز کردم و بستم …
از آسانسور پایین رفتیم سوار ماشین شدیم هر چقدر داخل ماشین را نگاه کردیم عکس دندانم را پیدا نکردیم ….
من فکر میکردم داخل ماشین هست دوباره رفتم بالاو به دنبال عکس دندان پزشکی گشتم….
هر جایی را که فکرش را بکنید نگاه کردم آخرسر گفتم شاید همسرم گذاشته بالای یخچال رفتم روی چار پایه و دیدم برگه ای که از صبح دنبالش میگشتم بالای یخچال هست …..
بدون عکس داشتم از خانه بیرون می آمدم که دیدم عکس دندان پزشکی روی جا کفشی است صبح خودم وقتی خانه مرتب میکردم آن جا گذاشته بودم ….
فهمیدم هیچ کار خدا بدون حکمت نیست فقط باید باور کنیم هر چیزی در جای خودش و در زمان مناسب اش به دستمون میرسه فقط کافیه صبور باشیم ….
@hasbonaallah?
فرم در حال بارگذاری ...